تبليغاتX
دژبان پلاستیکی
(مهندسِ تُكمِه)
ذهنیات، خاطرات و روزمرگي(!)هاي يك دژبان، یک برنامه نویس، یک انسان
نکبت بار ترین شب تولد رو پشت سر میگذارم

این جماعت چرا نمیرن خونه اشون؟ چرا اینجا اینقدر شلوغه؟ ای خدا دارم دیوونه میشم

مرده شور ببره این زندگی رو

به وضعیت نامعلومم دلخوش باشم یا آینده تیره و تارم؟

کاش جرات و جسارت مردن رو داشتم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 21:39  توسط ياسر  | 

دقیقا احساس کسی رو دارم که میخواد بره به سمت غرب؛ اما سوار ماشینی شده که داره به سمت شرق میره!!!

تازه هیچ کاری هم از دستش بر نمیاد جز اینکه مبهوت نگاه کنه!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 21:47  توسط ياسر  | 

من نگرانم!

اصولا من آدم نگرانی هستم و استعداد خارق العاده ای در پیدا کردن موارد جدید برای نگرانی دارم! خیلی وقتها وقتی ذهنم ماجرائی برای نگرانی پیدا نمیکنه به شکل شگفت انگیزی نگران ابری یا آفتابی بودن هوا میشم!!

اگر ذهنت قوی باشه و بهش خوراک ندی حتما خودت رو خواهد خورد

اما اینبار ماجرا فرق میکنه. من نگرانم! نگران تو، نگران تاثیری که توی زندگی تو دارم و فشاری که وارد میکنم. اینها به خاطر ناهمگونی ما دوتاست!(با وجود این همه تفاهم و درک متقابلی که از همدیگه داریم اما مثل همه ادمهای دیگه ناهمگونی هائی هم با هم داریم) جنس زندگی من تا اینجا با جنس زندگی تو فرق داشته و خوب فانتزی ها و یکسری اهداف زندگیمون هم متفاوت بوده! تو زندگی بسیار علمی تری داشتی و من بیشتر دنبال کشف بودم. تو دوست داشتی قله ها رو فتح کنی و من .... آره من هیچ قله ای رو فتح نکردم من دوست داشتم هر روز و هر ساعت و هر لحظه به قله ها و به راههای فتح اونها فکر کنم. اما هیچ وقت هیچ علاقه ای به فتح هیچ قله ای نداشتم!! من نگرانم

من نگرانم میل تو به فتح قله ها رو نابود کنم(که به نظر میاد کردم!) من نگرانم میل تو به بالا و بالاتر رفتن رو نابود کنم(که روح تو داره با این ماجرا مبارزه میکنه) من نگرانم که تو ایده آل ها و اهدافت رو از دست بدی (مگه دوست نداشتی هیات علمی یک دانشگاه دولتی بشی؟ چرا دیگه علاقه نشون نمیدی؟) من نگرانم!

من نگرانم با تو بودن باعث بشه میل فکر کردن به قله ها و به خلسه فرو رفتن رو از دست بدم. که قرار گرفتن توی فضای استیصال بین "فکر کردن به قله ها" یا "حرص زدن برای رسیدن به قله" من رو داغون کنه. من نگرانم حرص به "رسیدن" و "چنگ انداختن به سمت اهداف" پنجه های من رو خشن کنه و چنگ انداختن رو عادتم! من نگرانم!

من نگرانم یک روز صبح چشمهامون رو باز کنیم و یکهو ببینیم "ما چیزی شدیم که اصلا نمیخواستیم بشیم" اونوقت متحیر و عصبی به همدیگه نگاه کنیم و با خودمون فکر کنیم "تو از من چیزی ساختی که من نمیخواستم" و بعد خدای نکرده با این ذهنیت با هم بجنگیم که "تو زندگی من رو خراب کردی" اونوقت دیگه ........... نگرانی هیچ سودی نداره

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 22:31  توسط ياسر  | 

هیچ وقت فراموش نمیکنم اون روزهایی رو که توی تکمیل ظرفیت کاردانی کامپیوتر قبول شدم. عجب روزهای تلخ و سختی بود و من چقدر متنفر بودم از اون شروع! هرگز فراموش نمیکنم صبح ها که از خواب بیدار میشدم ناراحت بودم که چرا زنده هستم !!!! و طعم روزها چقدر تلخ بود!
و باز هم هیچ فراموش نمیکنم اون روزهایی رو که اسمم جزء قبولی های کارشناسی دانشگاه آزاد تهران جنوب بود و باز چقدر تلخ کام بودم از این شروع! دوستان دیگه که قبول شده بودن حداقل اگر خوشحال نبودن اما حداقل یک هزارم من هم ناراحت نبودن اما من انگار که از زمین و زمان متنفر بودم
خیلی برام سخت بود.طعم روزها خیلی گس بود!
شاید یک دلیلش این بود که به هیچ چیزی مسلط نبودم! و هیچ برنامه ای نمیتونستم توی ذهنم طراحی کنم
شاید چون یک زندگی آروم و بی دغدغه دوست داشتم که هر روز برم سر کار و شب برگردم خونه
بدون اینکه بخوام برای پیشرفت و تجهیز خودم تلاش خاصی بکنم
شاید توی یک عالم دیگه سیر میکردم عالمی که از دغدغه های مدرک و عنوان و پول کاملا خالی بود! عالمی سرشار از کودکی و بیخبری!
امروز بعد از تقریبا 12 سال از اولین باری که توی یک دانشگاه/دانشکده برای ثبت نام حاضر شده بودم
برای بار سوم رفتم و دانشجو شدم
دانشجوی کارشناسی ارشد معماری کامپیوتر
دانشگاه  ب.ه.ش.ت.ی!
باز هم همون دغدغه ها و نا آرامی ها به سراغم اومده بود از چند روز پیشش 
نمیدونستم چرا نمیتونم خوشحال باشم در حالی که مطمئن بودم باید خوشحال باشم(بر خلاف دفعات قبل)
نمیدونستم چرا باز نارضایتی؟؟(در حالی که باید راضی باشم درست بر خلاف دفعات قبل)
اصلا مرده شور ببره این اینرسی رو که بد به پر و پاچه من چسبیده
اینبار اما من دیگه یه نوجوان یا جوان خام نیستم
اینبار اینرسی رو شکست دادم
زنده باد دژبان پلاستیکی
زنده باد اون کسی که به دژبان انگیزه شکست دادن ناراحتی ها رو داده
زنده باد
1390/06/14
دژبان پلاستیکی ارشد!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 19:36  توسط ياسر  | 

رمز موفقيت اين هستش که : همه چيز رو اونجوری که ميخوای تغيير بدی و ببينی

رمز عشق و شادکامی: همه چيز رو اونطور که هست بپذيری و ببينی

 

حالا شما موفقيت ميل ميكنيد يا شادكامي؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 0:27  توسط ياسر  | 

يا حسين.....!
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 0:4  توسط ياسر  | 

راستی خبرت بدهم!
                    خواب دیده ام


                      خواب دیده ام خانه ای خریده ام
                                                               بی پرده!
                                                                 بی پنجره!
                                                                        بی در!

هی بخند!
چیزی نگذشته است که من سی ساله شده ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 19:10  توسط ياسر  | 

سلام و درود بی کران به بابابرقی عزیز و بزرگوار

حاجی شرمنده من تازه پیغامت رو دیدم.

بابابرقی جان غلام ادبتم خیلی آقایی خیلی مردی دمت گرم

کجایی عزیز دل؟ خبری ازت نیست!

خیلی ارادتمندم بابابرقی جان خیلی زیاد

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 23:21  توسط ياسر  | 

 

ای همه خوب
اگرازظلمت شب می ترسی
چلچراغ نگهم را به تو خواهم بخشید
روشنایی چشمانم را،که نشان سحرند
به تو خواهم بخشید
اگر از دوری ره می ترسی
دستهایم را،که پلی روی زمان می بندند
و به کوتاهترین فاصله من را به تو می پیوندند
به تو خواهم بخشید

اگر از تنگی چشم دگران،اگر از زمزمه ها می ترسی
و اگر ترس تو از خویشتن است
من تو را در تن خود، در رگ و هستی خود ، محو و گم خواهم کرد
من  وفا و  دل عاشق خود را
به تو خواهم بخشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 10:37  توسط ياسر  | 

 

شد دو هفته!!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 13:25  توسط ياسر  | 

براي گفتن، حرف هاي زيادي هست زدن  اما نميدونم از كجا بايد شروع كنم و به كجا ختم كنم

تنها اين دو بيتي خيام كمي فقط كمي از منظورم رو ميتونه بيان كنه

گر مي نخوري طعنه مزن مستانرا                     بنيــــاد مكـــن تو حيــــــــله و دستــانرا

تو غره بدان مشو كه مي مينخوري                    صد لقمه خوري كه مي غلامست آنرا 

صد لقمه خوري كه مي غلامست آنرا!!!!!

صد كار ميكنيم كه قرآن سوزي پيشش هيچي نيست

دوست دارم سرم رو بكنم توي شكمم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 0:30  توسط ياسر  | 

چند وقتيه يه چيزي متوجه شدم!

نميدونم چرا ملت همه فكر ميكنند همه چيزشون درسته و همه يه جورايي حق به جانب شدن!!!!

آقاجان! يه نگاه به خودتون بندازيد! چي چي بهتون اضافه شده كه اينقدر دوچار توهم شديد؟ چيه كه فكر ميكنيد "حق باشماست؟"

لطفا يه لحظه صبر كنيد

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 22:14  توسط ياسر  | 

قبول دارم هر كاري اولش ممكنه خيلي سخت باشه مخصوصا اينكه انگيزه ها كه محرك اصلي شروع يك كار جديد هستند هم كاملا واضح و مشخص نباشن!

غلبه بر اين اينرسي لا مصب خيلي خيلي سخته اما بايد استارت بزنم

پس پيش به سوي مبارزه با اينرسي!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 23:38  توسط ياسر  | 

هركسي بهت گفت "تو نميتوني"

بهش بگو:

 

جد و آبادت نمي تونه!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 22:23  توسط ياسر  | 

هر وقت برنامه هام فشرده ميشه ناخودآگاه و اتوماتيك "عصبي" ميشم. هر وقت براي انجام يكسري كار شتاب به خرج ميدم اين شتابها توي وجودم باقي ميمونه و بايد كمي انرژي به خرج بدم براي "باز آرام شدن".

چند روزه دوست دارم روي يك مساله مهم فكر كنم. شايد بايد بيشتر تمركز كنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 22:38  توسط ياسر  |