|
|
|
|
سلام بر دنياي آزاد. سلام بر امواج سرگردان |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 22:29 توسط ياسر
|
|
||
|
|
|
|
|
ديشب خيلي خسته بودم و زود خوابيدم. نيمه شب اتفاق بدي برام رخ داد و بيدار شدم. تا دقايقي خوابم نبرد! حالم خوب نبود. متاسفانه صبح نتونستم زياد بخوابم. ظهر هم به نصب ماهواره و خالي كردن آب كولرها و جمع كردن اونها گذشت. بعد از ظهر سه ساعتي خوابيدم. بعد هم رفتم سلموني يه سلموني جديد توي محل وا شده! آقاي آرايشگر تقريبا ۲۰~۲۱ ساله به نظر ميرسه. امروز كه رفتم پيشش ديدم فوق العاده خوشحال ميشه وقتي مشتري بهش مراجعه ميكنه. از شكل برخوردش معلومه كه تازه كاره! اما كارش بد نيست. اميدوارم كاسبيش بگيره و به مشكلي برنخوره. آرزو ميكنم روزيش زياد بشه. از وقتي برگشتم خونه به شدت سرم درد ميكنه. شب كمي پاي ماهواره نشستم. تنوعش خيلي زياده انچنان كه آدم سردرگم ميشه. اما توي همين يك ساعتي كه پاش نشسته بودم چيز جالبي ديدم. تبليغ محصولات مصرفي تجملي!!!!! البته تلويزيون خودمون از اين هم بدتره هاااااااااااا. واقعا رسانه ابزار قدرت براي استيلاي خودشه. توي ايران قدرت ديني - سياسي از اين ابزار سوء استفاده ميكنه و در غرب قدرت سرمايه داري! دوس دارم كمي كتاب بخونم و بعد بخوابم. متاسفانه به مطالعات كاريم نرسيدم و انجامش ندادم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 22:26 توسط ياسر
|
||
|
|
|
|
|
از اول اين هفته فشارهاي كاري فوق العاده بيشتر شد. هم فشار كاري هم فشاري عصبي مربوط به اون! دوشب پيش هم با داداشم دعواي شديد كردم به اين علت كه "بي اجازه سر وسايل من اومدن"، تبديل به رويه معمولش شده. ديشب هم كه خيلي خسته بودم. امروز هم كه فقط داشتم جون مي كندم. اتفاق خاصي هم رخ نداده توي اين چند روز. فقط اينكه ........... امشب كه اومدم خونه در كمال تعجب و ناباوري ديدم "ماهواره" وصل كردن هيچ وقت نميتونم فراموش كنم اون شبي رو كه قرار بود يك بنده خدايي عوض طلبي كه ازش داشتم و نميتونست پولش رو بده برام ماهواره بياره. هيچ وقت يادم نميره كه بابام اصلا با من حرف نزد. هيچ يادم نميره كه ۱۵۰ تومن پولم از بين رفت. هيچ يادم نميره كه پارسال مستاجرمون رو بعد از ۲ هفته به خاطر داشتن ماهواره جواب كردن و امسال .................. خودمون هم ماهواره نصب كرديم!!!!! ببين يه حكومت فاسد چه ها كه نميكنه!! يقين دارم اگر هيچ وقت رژيم منحوسي به نام رژيم ديني ايجاد نميشد هيچ وقت خيلي ها به خيلي خطاها كشيده نميشدند. واقعا ايجاد و تشكيل حكومت ديني بزرگتري خسران و تباهيه
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 23:9 توسط ياسر
|
||
|
|
|
|
ما هنوز زنده ايم!
اولش با ديدن خانمهاي چادري خيلي ضد حال خوردم. فكر ميكردم نفوذي هويجي باشن اما .......... هميشه همه چيز اونطوري كه به نظر مياد نيست!
مردم به هيچ وجه شروع كننده هيچ درگيري نبودند. متاسفانه ۹۰ درصد شيشه هايي كه شكسته ميشد توسط نيروهاي پليس بود!!!!! من فقط توي يك صحنه ديدم كه به شيشه جلوي پژو آجر پرت كردن كه البته داخلش يه دونه از اون "اخوندهاي خيكي" نشسته بود!!!
سگهاي پليس كه به خوبي قابل شناسايي هستند. بعد از ظهر هم گلادياتورها ريخته بودن توي اين خيابون و فرياد "نفس كش" اشون به هوا بلند بود. با چشم خودم ديدم كه بعضي هاشون با تيركمون سنگي مردم رو ميزدند. حتي مردمي كه روي بوم يا بالكن خونه ها بودند!!!! بعضي هاشون هم با صداي بلند فحش ركيك ميدادند. آاای گلادیاتورهای پارک وی و در آخر ............... We always win the fight, BANG BANG |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 0:40 توسط ياسر
|
|
||
|
|
|
|
|
صبح خيلي خسته بودم. وقتي از خواب بيدار شدم دستم هم به شدت درد ميكرد! بعد از مدتها صورتم رو اصلاح كردم. بعدش هم زدم بيرون. اشتباهي كه مرتكب شدم اين بود كه با اتوبوس رفتم براي همين ديرتر از روزهاي ديگه رسيدم شركت. آقا جواد از سر صبح كه رسيدم اومد كنارم نشست و ساعت كاري ماه گذشته ام رو خواست، ول كن ماجرا هم نبود. عاقبت مجبور شدم ساعت كاري رو بهش بدم و اون هم حقوقم رو حساب كتاب كرد و داد! تا ظهر روي مساله XML و كار با XML سرگرم بودم. ظهر با صابر سر مسائل سياسي جروبحث شديدي كردم و يه جورايي دعوامون شد. نميگم تقصير من بود يا تقصير اون. واقعا بايد پذيرفت "فشاري كه به ما وارد ميشه خارج از حد تحمله" بعد از ظهر حدود يك ساعت خوابم برد. بعد هم سريع كارها رو جمع و جور كردم كه و رفتم كلاس. كمي بارون اومد. توي اولين كاري كه كردم "كپي كردن فايلها و مسالها از Server بود" به خاطر سرعت پائين نتونستم همه اش رو توي فلش مموري كپي كنم اما همه رو يه جاي امن و مناسب گذاشتم امروز مباحث تكنيكي در كلاس مطرح شد كه من مطمئن شدم بسيار عقبم نه به خاطر سطح درك بلكه به خاطر نيازمندي ها متاسفانه نرخ توليد علم توي رشته ما(يعني كامپيوتر) فوق العاده بالاست. بالا بودن اين سرعت تماما به خاطر پيشرفتگي بسيار زياد غربي هاست. اونها چون صدها سال از ما جلوتر هستند، مطمئنا نيازها و مشكلاتشون هم صدها سال با ما متفاوته، براي حل مشكلاتي كه ما صدها سال ديگه بهشون برميخوريم، اونها امروز راه حلهايي ارائه كردن. متاسفانه اين راه حلها به دست ما ميرسه اما .... وقتي صدها سال از اونها عقبتر هستيم هيچ كدوم ابزارهاشون رو نميتونيم به طور مناسب درك و استفاده كنيم!!!!! ما واقعا عقب مونده هستيم و شايد بارزترين نقطه نمايش اين عقب موندگي بعد از علوم انساني ، عرصه كامپيوتر، نرم افزار و IT باشه شب به طور اتفاقي صابر رو توي مترو ديدم. كمي با هم گپ زديم و تا ايستگاه دروازه دولت باهم بوديم. وقتي رسيدم آزادي بارون گرفته بود |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 23:29 توسط ياسر
|
||
|
|
|
|
|
اصلا فکر نمیکردم امروز بتونم زود بیدار بشم. دیشب دیر خوابیدم. خیلی هم خسته بودم اما با همه این احوال باز زود بیدار شدم. صبح سوار تاکسی که شدم گوینده داشت اخبار میگفت. رادیو قم بود !!!! همین که من سوار شدم یک خبری خوند که دوست داشتم با شنیدنش چهارتا فحش درست و درمون به کل سیستم بدم! خبر چیزی بود به این مضمون که "حکومت ایران به نقض حقوق بشر در اروپا و آمریکا (چه خوش خوراک یکهو کل دنیای متمدن رو مورد حمله قرار داده) اعتراض کرده" از اون حرفهای کیلویی و کتره ای!!!! آخه بیشرافتا ....... لااله الا الله!!! بیخیال! تا روی بحث فیلتر کار کردم. متاسفانه به یه گیری خوردم که تا شب طول کشید و نشد فیلتر رو تموم کنم. بعد از ظهر هم، البته به شدت خسته و خواب آلود بودم اما مثل لكوموتيو كار كردم! فردا كلاس دارم و در مورد مطالب مطروحه نه تمرين كردم و نه مطالعه! اينجوري اصلا خوب نيست. البته نكته خيلي عجيب و غريب و خاصي هم گفته نشد اما .......... نميدونم اصلا آيا شركت توي اين كلاس خوب بود يا بد!!!! باز هم بيخيال راستي! امشب ماه كامل بود و جالب داستان اينجاست كه مثل چندماه اخير اصلا حالم بد نشد شب كه داشتم مي اومدم خونه بي اختياز مخزن اس ام اس هام رو ميخوندم. از سه سال پيش تمام اس ام اس ها (به جز اونهايي كه به يك شخص خاص فرستاده بودم يا ازش دريافت كرده بودم) رو نگه نداشتم. وقتي ميخوندمشون ياد روزگار رفته دلم رو مي آزرد (عجب جمله ادبي شد!!) خسته ام، حمام هم بايد برم. كمي هم بايد مطالعه كنم و با تمام اين احوال فردا هم بايد زود بيدار بشم. خدايا خودت رحم كن دوست عزيزم مهندس شايان باز هم رفت پادگان، اونم يك پادگان وحشتناك توي سيستان بلوچستان! خدايا خودت حفظش كن! شايان جان اميدوارم صحيح و سالم اين سربازي نكبتي رو تموم كني. خدا به همراهت |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 0:21 توسط ياسر
|
||
|
|
|
|
|
دیشب کتاب "پاترونا" رو تموم کردم. کتاب قشنگی بود. هم تاریخی و هم داستانی! صبح ساعت ۷ بیدار شدم. ساعت ۹ رسیدم شرکت. تا شب روی Lookup جديد در محيط دات نت، مشغول بودم. كار سنگيني بود. تموم نشد اما استخون بنديش رو درست كردم. از ساعت 9 صبح تا ساعت 9:25 دقيقه شب كار ميكردم چند وقتي بود كه دست راستم درد ميكرد. توي اين يك هفته اخير يك راه حل جديد رو تست كردم و عجيب جواب داده!!! قرص كلسيم!!!!! هر دوشبي يك دونه قرص كلسيم ميخورم. و از وقتي اين رژيم رو رعايت ميكنم دستم ديگه درد نميكنه. اتفاق خاص ديگه اي به ذهنم نميرسه. همين |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 23:30 توسط ياسر
|
||
|
|
|
|
طبقه سوم سمت راست تصوير!! اينجا خونه منه! يك خونه فوق العاده كوچولو و نقلي!!!!
اين عكس رو از محلي كه در ورودي خونه قرار ميگيره انداختم.
و اين عكس از كمي عقب تر انداخته شده! فضاي واحد من دقيقا بين چهارتا ستون قرار گرفته (دوتا ستونش اون جلو معلومه ستون سوم هم دقیقا در سمت راست تصویره و ستون چهارم قابل رئویت نیست اما حدود و سایز واحد کاملا معلومه) واحد کناری من حدود یک متر از طول بزرگتره روزی که میخواستم قولنامه بنویسم به من گفتن همه اش هم اندازه میشه اما ظاهرا اشتباه گفتن اگر درست میگفتن من اون واحد بزرگه رو برمیداشتم. در هر صورت مهم نیست چون امیدوارم هیچ وقت مجبور نشم برم اندیشه زندگی کنم بیخیال شاید هم رفتم باران که ببارد، سقفي خواهم شد براي تو! باد كه بيايد ديواري خواهم شد براي تو! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 21:46 توسط ياسر
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز صبح کمی دیر از خواب بیدار شدم. بعد رفتم بانک. کلی معطل شدم تا نوبتم شد. ۱۰۰تومن پول گرفتم که همونجا یکضرب ۳۲۸۰۰ اش رو برای پول تلفن پرداخت کردم. بعد هم رفتم شرکت. قبول دارم تا عصر کمی دور خودم گیج گیجی میخوردم. بعدش یه نمای کلی از لوکاپ جدیدمون ساختم. بعد هم یه جلسه بحث با حضور آقا جواد و آقای مهندس و آقای میرزایی برگزار شد. بنا به دلایلی کارم با آقای مهندس به داد و بیداد و گلایه های عجیب غریب کشید. یه جورایی دعوامون شد. مهم نیست که چی شد و چی نشد. هرچه که بود از نظر من تموم شد. ولی توی تمام عمرم اولین بار بود که اینقدر عصبانی میشدم. برای لحظاتی که داشتیم داد و بیداد میکردیم با هم، اونجايي كه من فرياد ميكشيدم خودم كاملا حس كردم كه سمت چپ صورتم دچار "تيك" شده. اونقدر عصباني شده بودم كه براي لحظاتي ماهيچه هاي سمت چپ صورتم گرفت!!!!! و منقبض باقي موند. بعدش هم همه چيز به آشتي ختم شد. موقع برگشت هم با آقاي مهندس تا ميدون آزادي اومدم ديشب، شب عجيبي بود. توي ساختمون كناري شركت هم عروسي بود. بزن و بكوبي بود. تا ميدون آزادي هم كه رسيديم كلي ماشين عروس ديدم. ديشب شب عجيبي بود. دلم خيلي گرفته بود. دوست داشتم گريه كنم. نه به خاطر اتفاقاتي كه رخ داده بود بلكه به خاطر اين همه "احساس تنهايي" كه دارم!!.
جمعه ۰۸/۰۸/۸۸ از يك سال و يك ماه و يك روز قبل (يعني دقيقا ۰۷/۰۷/۸۷) تصميماتي براي امروز گرفته بودم. يادمه روز يكشنبه بود و من سرباز بودم و توي پشتيباني مركز كلاس عقيدتي داشتم. يادمه اون روز همش به ياد يك نفر آدم خاص بودم. يادمه اون روز، براي امروز يعني ۰۸/۰۸/۸۸ تصميم گرفتم كه "روزم رو با بهترين عزيزانم خواهم گذروند". شبها و روزها اومدند و گذشتند و رفتند تا يك سال و يك ماه و يك روز بعد يعني امروز، امروز كه من هيچ كار مثبت خاصي انجام ندم. امروز هيچ اتفاق خاصي برام رخ نداد و ....... فقط با خانواده بودم. شايد اين درس بزرگي بود كه هيچ كس بهتر از خانواده و پدر و مادر آدم نيست ولي حتي اين درس عبرت هم در عين بهت و حيرت من از اين همه تنهايي و خيلي خيلي معمولي به خوردم داده شد! صبح با بابا و مامان رفتيم انديشه! خونه ام سر جاش بود. يعني تازه داشت مي اومد سرجاش. اولين باري كه رفتم سر ساختمون هنوز حتي براي طبقه دوم هم سقف نزده بودن(يعني در واقع خونه من حتي "كف" هم نداشت) اما امروز سقف خونه من ساخته شده بود. حالا ديگه ميتونم بگم "يك سقف دارم!!!" طبقه اول رو كاملا تيغه كشي كرده بودند و داشتن روي تيغه كشي واحدهاي طبقه دوم كار ميكردند (آره! توي روز جمعه تعطيل اين تنها ساختموني بود كه كارگرهاش در حال كار بودند!!!) از اينجوري كار كردن آقاي "علي پناه" خيلي خوشم مياد. دستش درد نكنه. بعد هم رفتيم خونه داداش مسعود و بعد ، عصر برگشتيم خونه. سر شب هم رفتم كمي قدم زدم. روز، در عين تنهايي به شب رسيد. و من بايد زود بخوابم كه فردا زود برم سركار! اين هم از تاريخي ترين روز سال يعني ۰۸/۰۸/۸۸ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 21:39 توسط ياسر
|
||
|
|
|
|
|
توي شركت ناهارمون رو توي آشپزخونه ميخوريم. اشپزخونه يه پنجره بزرگ داره به يك حياط خلوت با يك منظره و ........ هر وقت تنها غذا ميخورم. اگر مطلب نخونم حتما چشم ميدوزم به دور نماي بيرون! اونجا كه هميشه چندتا كفتر چاهي و قمري ديده ميشه. پرنده هايي كه هميشه يا دارن براي هم "كت مي اندازن" يا جفت گيري ميكنن، يا "نوك بازي" ميكنن. خلاصه اينكه هميشه مشغولن. خيلي وقتها .... خيلي وقتها چه توي سرما چه توي گرما به حالشون غبطه ميخورم! ميدونم كه دنياي اونا با ما خيلي فرق داره! ميدونم كه سطح فهم ماها با هم متفاوته اما به خاطر ازاد بودنشون به خاطر پرنده بودنشون به خاطر پروازشون......... به حالشون غبطه ميخورم
(توي عكس، روي لبه بوم - حياط خلوت - اين ساختمون روبرويي اندام كوچولوشون معلومه!) پرنده هاي قفسي،عادت دارن به بي كسي عمرشونو بي همنفس، كز ميكنن كنج قفس قفس به اين بزرگي، كاشكي پرنده بودم مهم نبودن پريدن، ولي برنده بودم فرقي نداره وقتي، ندوني و نبيني غصه ات ميگيره وقتي، ميدوني و ميبيني |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 0:3 توسط ياسر
|
|
||
|
|
|
|
|
ديشب دير خوابيدم. خيلي هم خسته بودم. صبح حدود ساعت 7 از خواب بيدار شدم هر چي "اين شون اون شون" كردم خوابم نبرد. دم صبح هم خواب عجيبي ديدم. خواب ديدم همچنان توي نيروي هوايي هستم. ميرزايي هم بود. داشتيم فوتبال بازي ميكرديم يكهو ديديم همه هواپيما ها دارن به سمت شمال حركت ميكنن بعد يه عالمه آدم رد شدن كه توي خواب متوجه شدم سفراي خارجي هستند. بعد ديدم چندتا ضد هوايي توي آسمون معلق هستن . توي خواب همهمه شده بود كه اسرائيل و آمريكا دارن حمله ميكنن. خواب عجيبي بود. -۲-
بر پدر و مادر بلاگفا لعنت. یک ساعت داشتم مطلب مینوشتم یکهو همه اش پرید. شیرازی!!!.......... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 23:50 توسط ياسر
|
||
|
|
|
|
|
صبح چند دقيقه اي به ساعت ۵:۳۰ مونده بود كه آقاي موسوي زنگ زد خونمون. با اولين صداي زنگ از جا پريدم و بيدار شدم. بابا لطف كرد و من رو تا ميدون وليعصر رسوند. ساعت ۶:۳۵ شركت بودم. تا ساعت ۹ يك جلسه سنگين بحث داشتيم. ساعت ۹ صبحانه خورديم و بعد به كارهامون رسيديم. ساعت حدود يازده بود كه يك جلسه ديگه برگزار شد. خيلي خسته بودم وسط جلسه همش چرتم ميگرفت. آخر جلسه هم اصلا از جام بلند نشدم و از ساعت ۱۲:۳۰ تا ساعت ۱۴:۴۵ همونجا روي صندلي خوابم برد. بعد از ظهر هم يه مقداري روي پروژه های WCF كار كردم و باز يك جلسه ديگه كه تا ساعت 21:30 طول كشيد. ديگه به يك جنازه تبديل شده بودم. خيلي عصبي و كلافه بودم. تا رسيدم خونه ساعت 22:40 بود. هول هولكي يه كم غذا خوردم. بعد جواد عراقي اومد پيشم در مورد يك پروژه صحبت كرديم. خيلي دوست داشتم قبولش كنم. مربوط بود به يك رستوران! نرم افزاري ميخوان كه با توجه به غذايي كه فاكتور ميكنن در لحظه فرآيند توليد از مواد اوليه به غذا انجام بشه و با هر فاكتور فرمول توليد اجرا بشه. اينجور نرم افزارها رو خيلي دوست دارم و ميدونم كه توي بازار همچين چيزي وجود نداره. از يك طرف حال و حوصله انجامش رو ندارم از طرفي هم صورت مساله رو خيلي دوست دارم. از طرفي هم بعيد ميدونم پول خوبي ازش دربياد. راستش هارد سيستم من پره از برنامه هاي قابل فروش كه متاسفانه به دليل بازاري نبودن خودم هيچ كدوم به پول نزديك نشدن. از توليد اين همه نرم افزار كه سود مالي نسيبم نكردن خسته شدم. خيلي خيلي خسته ام. جواد عراقي همين ده دقيقه پيش رفت. دوست دارم حسابي بخوابم -3- |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 1:57 توسط ياسر
|
||
|
|
|
|
|
مانا:« خودتو حفظ كن
محكم باش تو رو خدا مقاومت كن تو رو خدا محكم باش محكم باش»
ای کاروان ای ساربان لیلای من کجا می بری؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 23:59 توسط ياسر
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب هم مطالعه کردم. البته کم!. صبح از ساعت ۶ هر يك ربع يك بار از خواب ميپريدم. بعد از بيدار شدن، طبق روال هر روز يه سر به اينترنت زدم. بعد ميخواستم از خونه بزنم بيرون كه داداش مسعود تماس گرفت و گفت برو فلان سايت (يعني سايت بانك تات) و ثبت نام كن ظاهرا نيرو جذب ميكنن! كمي شاكي شدم!! آخه باباجان اين چه وقت خبر دادنه در ثاني از اونجايي كه فوق العاده بد شانس هستم به خوبي و مثل روز برام روشنه كه براي من از اين نمد كلاهي در نمياد!!! الغرض دوباره برگشتم نشستم پاي سيستم و رفتم توي سايت مربوطه. بعد از اينكه توي فرمشون كلي باقالي بار زدم و فسفر سوزوندم خواستم اطلاعات رو ارسال كنم كه .......... ظاهرا سايت Down شده بود. كلي حالم گرفته شد! كمي دير رسيدم به شركت. آقاي مهندس هم كه مثل هميشه شاكي!! بعدش با آقاي موسوي و آقاي مهندس يه جلسه كاري تشكيل داديم و در مورد ساختار ديتابيس سيستم هاي جديد بحث كرديم. جنگيديم جنگيدني!! تا ساعت 3:30 طول كشيد ساعت بعدش من فرار كردم كه ناهار بخورم و برم كلاس!. دم قدوسي گرم! تا اون ساعت ناهار نخورده بود و منتظر من مونده بود. واقعا دمش گرم. هول هولكي دو سه تا لقمه خوردم و بعد زدم بيرون. سر خيابون حافظ چراغ قرمز بود منم كه سينه چاك رعايت قوانين راهنمايي!!!!! از لابلاي ماشينها به شكل انتحاري رد شدم و ............ يكهو ديدم يكي از بچه هاي دوره كارداني كنار خيابونه همينجوري كه با سرعت راه ميرفتم يكهو لپش رو گرفتم و كشيدم. خيلي جا خورده بود اصلا ترسيده بود بعدش هم كلاس بود و ديگه اتفاق خاصي رخ نداد. آقاي مهندس گير داده كه فردا ساعت 6:30 صبح شركت باشم. در اين رابطه الان عزا دارم چون نميتونم زياد بيدار بمونم. البته خيلي خيلي خسته ام. همين -4- |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 23:52 توسط ياسر
|
||
|
|
|
|
|
صبح كه از خواب بيدار شدم ديدم بهتره موهام رو بشورم، تا موهام رو شستم و سر و صورتم رو مرتب كردم كمي دير شد! سر خيابون سوار ماشين يه پيرمردي شدم كه اصلا اينكاره نبود. خيلي مودب بود فكر ميكنم معلم بازنشسته بود. خيلي ازش خوشم اومد. هم با خانومش كه كنارش نشسته بود و هم با من كه تنها مسافرش بودم خيلي مودب و محترمانه حرف ميزد. آخرش هم خداحافظي دوستانه و گرمي داشت و برام آرزوي موفقيت كرد توي شركت باز هم روي پروژه هاي تستي خودم كار كردم البته يكي دوتا خطاي كوچولو اما عجيب غريب رو هم حل كردم. امروز قدوسي دوكيلو زيتون پرورده ايي رو كه بهش سفارش داده بودم برام آورد. ناهار عجيب چسبيد تا شب اتفاق خاصي رخ نداد. چيز خاصي به ذهنم نميرسه جز اينكه توي اين سه روز دوتا كتاب خوندم شديدا احساس ترس و هراس دارم (شايد ماجراي بهمن هم مزيد بر علت شده باشه شايد هم نامربوط باشه) كاش يه آغوش گرم و امن بود تا توش مچاله و مخفي ميشدم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 23:21 توسط ياسر
|
||